تبليغاتX
KelasE 2

 

 

 

            

برگ از درخت خسته میشه؛ پاییز بهانه است...

دو سه شبه که چشمام به دره
خدا کنه که خوابم نبره
تو این قفس که زندون منه
دلم گرفته و منتظره
خدا کنه که خوابم نبره

می خوام که دل به دریا بزنم
یه سینه حرفو بک جا بزنم
چرا کسی نمیگه به من
عشقو امیدم به کجا رفته؟

شبا اگه که تنها بمونم
با غصه ها تو دنیا بمونم
به کی آخه می تونه بگه
اون که پشیمونه، چرا رفته

فردا دوباره پاییز میشه باز
دلش ز غصه لبریز میشه باز
ای آسمون بهش بگو پشیمون میشی
به سوز عاشقی قسم که دل خون میشی...

یه جمله خیلی کوتاه، یه مفهوم خیلی گنده! شاید به اندازه همه برخوردای زندگیمون
" برگ از درخت خسته میشه؛ پاییز بهانه است..."
بهانه ... یه کم بهش فکر کنین
یه چیزی مثه دلیل من برای نوشتن این متن
برای پاییز، برای درخت، برای برگ، برای ریزش، برای بادهای سرد پاییزی که گاهی دل آدمو می برن و گاهی سوزشون اشک رو از چشم آدم جاری می کنه...
برای دیدن ریزش برگ های زرد
برای صدای خش خش برگا که شنیدنش همیشه حس خاصی به آدم میده
برای خیلی چیزا !

با خود می گویی : 87 سال بدی بود! بعد خوب که نگاه می کنی می بینی وااااای 87 یکی از بهترین سال های زندگیت بوده و 88 ! 88 ! که چه بد با تو تا کرده است...
هرچه سال گذشته با همه پستی و بلندی ها، با طعمی شیرین به پایان رسید، سال جدید صحبت از شومی ایامی دگر داشت. آنچنان شوم که به نیم سال نرسیده، طعم تلخ زهرآلودش زیر زبان مانده و زخم بی مرهمش بر روحی خسته...
سالی که در آغاز، در فصل رویش، در بهار، در اوج بهار، در دوست داشتنی ترین ماه زندگیم، این چنین با شکستن و خم شدن و خشک شدن همراه بود، در فصل ریزش بر من چه خواهد کرد؟ ...
در متروکه ای که این روزها منزلگاه دلگیری ها و دلسردی هاست و تنهایی را، با غروری نمانده، به نظم می آورد، به نظمی شکسته در قافیه و مصرع، به چه می اندیشم؟ به افکار مالیخولیایی در گرداب تیره و تار شک و تردید... چه کابوس تیره ای که برخواستن از خواب را کابوسیست و خوابیدن را شروع کابوسی مکرر و نا گزیر...
سال گذشته، زیباترین پاییز من بود؛ پاییزی بهاری... و پاییز امسال...
"فردا دوباره پاییز می رسد" و هم اکنون آن فردا فرا رسیده است. بایستی آماده شوی
لباس های گرمت را از صندوق در بیاوری
دم دستت بگذاری
کم کم هوا رو به سردی می رود
روزها دیگر آن گرمای واقعی خورشید را حس نمی کنی
فقط نور، اثری از گرما نیست
دیگر هٌرم گرما را روی پوست صورتت حس نمی کنی
گرما نیست و انرژی نیست
همه چیز تصنعی، ظاهری، بی رنگ، محو...
و عصر پاییز
که چه کسل کننده و ملال آور روز را به پایانش نزدیک می کند.
و پاییز؛ در ریزش رویاهای طلایی از شاخه های فسرده و دلگیر درختان خسته، خسته از نیم سالی که گذشته، "شاید ریزش بهانه باشد، برگ از شاخه های درخت دلخسته شده". این را همان روزهایی شنیدم که راست سر خیابان فرعی ایستاده بودم، آن روزی که "تنها، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!" ...
هاااای، ارغوان ساقه ی از ریشه جدا مانده، برگ ستم دیده ی پاییزی، از گلشن به چه گریختی؟ هم آغوشی گل چندان گران آمد که با خار و خسی بنشستی؟ ...
آآآه، آه از این سال، سال بد، سال باد، سال اشک، سال شک... من عشقم را در سال بد یافتم...
که می گوید که مایوس نباش؟ من امیدم را در یاس یافتم...
آسمان نغمه اش را خواند، مرغ نغمه اش را خواند، آب نغمه اش را خواند و من خواندم :
"گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم"
اما پاییز نغمه ی ریزش ها را دارد و هرچه باران بارد آن نقش که بسته بر دل من را نخواهد شست. هرچه این نغمه ی ناموزون، این نفیر ریزش پلیدی ها، جدایی ها، این قطره های زهر، بر جان زمین ریزد، تنها آن دانه را که در روح من جوانه زده، آب خواهد داد تا بیشتر ریشه دواند؛ تا فراگیر شود و تمام وجودم را بگیرد. تا اینک، چون تک درختی که پای طوفان نشسته و در سکوت سرد زمان می لرزد، ایمان بیاورد، ایمان بیاورد به آغاز فصل سرد...
خداحافظ ای دو دریای روشن،
خداحافظ ای دو دریای خاموش،
خداحافظ ای نگاه پر آزرم
این سرود درود است و بدرود...


+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 20:6 توسط AlirezA |


چرا دم از یادت نزنم؟

اي نامت از دل و جان، در همه جا، به هر زبان جاري
عطر پاک نفست، سبز و رها، از آسمان جاري
نور يادت همه شب، در دل ما، چو کهکشان جاري

تو نسيم خوش نفسي
من کوير خار و خسم...
گر به فريادم نرسي
همچو مرغي در قفسم...

تو با مني اما
من از خودم دورم
چو قطره از دريا
من از تو مهجورم

با يادت اي بهشت من، آتش دوزخ کجاست؟
عشق تو در سرشت من با دل و جان آشناست
چگونه فريادت نزنم؟
چرا دم از يادت نزنم؟
در اوج تنهايي

اگر زمين ويرانه شود
جهان همه بيگانه شود
تويي که با مايي...

پی نوشت :

- دمش انصافا گرم! به من حال نداد؛ ولی همین که حس می کنم خیلی باحاله، همین که حس می کنم با مرامه، همین که حس می کنم دوسش دارم، کافیه...
- تصور اینکه اگه میخواست مثه بنده هاش باشه، واقعا برام وحشتناکه!
- محض اطلاع بعضی از خوانندگان، پست قبلی صرفا یه مناجات نامه بود با خدای خودم! منتها نه از زبان موسی بود نه از زبان خواجه عبدالله انصاری! از زبان خود خودم بود... 
بعضی داد و بیداد دیدنش؛ بعضی چرت و پرت ولی خب خودم میدونم که چه چیزایی رو نباید بگم و چیارو باید بگم؛ کسی نمی دونه هرکسی چیا داره برای گفتن؛ پس خوبه که حکم نده که طرف اومده هرچی داشته رو بیرون ریخته چون شاید این چیزایی که خونده پیش چیزایی که وجود داره، هیچ باشه !
- (منظورم اصلا با تو نیست "آشنا"! تعارف باهات ندارم، اگه چیزی بود به خودت می گفتم)

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 16:47 توسط AlirezA |


خدا جونم

خدایا ...
از من چی می خوای؟
آخه این چه امتحانیه؟
چه امتحانیه که هیچ کس حاضر نیست واردش بشه ولی من انـــــقدر ساده واردش شدم که خودمم باورم نمیشه...
من!! منی که یه چیزایی خیـــلی واسم مهم بود! یه چیزایی واسم ارزش بود! خداااا ! پس الآن، این وسط، به این شکل! به این بی ارزشی! به این نافرمی! دارم چی کار می کنم؟؟؟ دارم واسه چی دست و پا می زنم؟ به چه قیمیتی؟ چطور می تونم همه خواسته هامو، همه چیزایی که واسم ارزشن رو به این راحتی ندید بگیرم؟
خدایا! به چه روزی انداختیم؟! می بینی؟ چطور می تونی اون بالا بشینی و ذره ذره شدنم رو بیبینی؟ ها؟ چطور دلت میاد؟ از دست تو دیگه به کی شکایت کنم؟ تو که همه میگن خوبی ! پس کو؟ چرا نمی بینم؟؟ چرا حسش نمی کنم؟ خوبی که فهمیده نشه، به چه دردی می خوره؟ چرا اینجوری شد؟ چرا نذاشتی اونجوری که من می خواستم بشه؟ هااا؟؟ چرا؟ چرا همیشه نباید اونجوری بشه که می خوای؟
پس این همه تضرع و زاری... ؟؟ این همه ... چی شد؟
خداااااا
من که اون شب، تا صبح، تا خود نماز صبح، تو خونه خودت، از نزدیک ترین جای ممکن باهات حرف زدم؛ باهات درد و دل کردم؛ هر چی تو دلم بود بهت گفتم؛ ازت خواستم... پس چرا جوابمو نمیدی؟ چرا؟
یه طوفان شدید اومد،
خم شدم،
تا نهایتی که جا داشت،
تا مرز شکستن،
اما نشکستم...
شکستن یه لحظه اس؛ میشکنی و تموم میشه؛ اما، تصورشو بکن قرار باشه تو اون منتها درجه ای که نزدیک به مرز شکستنه همینجور بمونی... خیلی تحملش سخته، نه؟ و حتی تصورش...
و تو منو تو مرز شکستن نگهم داشتی، آخه برای چی؟

می ترسم
می ترسم مردود شم
بدجوریم مردود شم...

نوشته شده در چهارشنبه، پنجمین روز ماه رمضان، قبل از افطار... توسط یک بنده ی سرکش!


+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 20:1 توسط AlirezA |


روزگـــار...

 

ما که بختمون از اول بخت بدبیاری بود

آخره روزای خوبمون که گریه زاری بود

روزای بد میرن و روزای بدتر میاد

از دل غم زده ی من نمیدونم چی می خواد...

 

پ.ن : زندگی...

+ نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 1:25 توسط AlirezA |


گذشتن از تو کار من نیست...

دیگه خیلی دلم واسه کلاس 2 داشت تنگ میشد و بهونه های روزهای گذشته هرجوری بود منو کشوند اینجا تا بنویسم. منتها این نوشته با نوشته های قبلی فرق داره؛ بدون متن اولیه نوشتن و بدون دوباره خوندن و بدون هیچ ویرایش و هیچ ...
این چند وقته خیلی میخواستم واسه خودم بنویسم! اما هر دفعه که می خواستم بیام سراغ نوشتن، یه چیزی میشد که "باید" از خودم رد میشدم! ... این دفعم شاید نشه که زیاد { از / برای } خودم بنویسم...
بازم زمان اعلام نتایج؛ چقدر عشق کردم وقتی اخبار خوش مربوط به رتبه های دو و سه رقمی بچه هارو یکی یکی میشنیدم ! و چقدر برام سخت بود تحمل شنیدن رتبه ی اونایی که خوب نتونسته بودن نتیجه بگیرن...
و داغ دل خودم که بسی بسیار تازه شد ! ...
اینجور روزا، روزای خیلی بدین! شادی و غم آدما تو هم میفته! نه میشه درست با اونی که ناراحته، بود، نه میشه واسه اونی که خوشحاله، از ته دل خوشحالی کرد !
از داغ تازه شده ی دل من و خوشی و ناراحتی کنکوری ها میگذریم،
.
.
.
.
همیشه، شک رو دوست داشتم! یه حس تشویش خاصی به آدم میده؛ زیر سوال بردن همه چیز؛ همه تفکرات و عقاید و ... ( کاری که استادش آقای خطیبیه )
ولی؛ این دفعه فرق داشت ! تردید خوبی رو تجربه نکردم! بهم "خیلی" سخت گذشت! تحمل کردم؛ تحمل کردم؛ تحمل کردم تـــــــــــا تردیدم به یقین تبدیل شد و چقدر برام قشنگه این یقین...
تصمیمو گرفتم! این دفعه نمیخوام دیگه مثه قبلا آروم و بی سر و صدا، مظلوم و بی هیچ خواسته ای باشم! ( تنها تقصیری که شاید "من" داشتم ! آره! "من" ! )

"من"، خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن...
عشق، آخرین همسفر من
مثله تو، منو رها کرد
حالا دستام مونده و تنهاییه من...

دیگه نمیخوام حتی تنها تقصیری رو هم که داشتم، داشته باشم! دیگه نمیخوام ساکت بمونم! میخوام حرف بزنم! میخوام فریاد بزنم! میخوام عاشق باشم...

نه میشه با تو سر کنم
نه میشه از تو بگذرم
بیا به داد من برس
من از تو مبتلاترم

بگو کجا رها شدی
بگو کجای رفتنی
من از تو در گریز و تو
چرا همیشه با منی

کسی به جز تو یار من نیست
گذشتن از تو کار من نیست
به جز خیال تو هنوزم
ببین کسی کنار من نیست

دوباره تبت، داره نفسمو میگیره
دوباره هوا، داره پی عطر تو میره
این خونه بی تو، طاقت زندگی نداره
حتی نفس ها، تو رو به یاد من میاره...

کسی به جز تو یار من نیست
گذشتن از تو کار من نیست
به جز خیال تو هنوزم
ببین کسی کنار من نیست...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 16:45 توسط AlirezA |